تبليغاتX
چشمهای کیمیا

چشمهای کیمیا

سلام

ازعبور کند این پائیز سهم گل های تازه متولد بازهم زندگی است.

برای گل های همیشه یاس

برای تو، برای تولدت.

تولدت مبارک کیمیا منفرد.

 

 

 

 

روی دلتنگی های جوی

کودکی عصا بدست

منتظر باران بود

بازهم دیر میکند

                    گلفروش خسته ی شهر

چاره بالاتر از گردن کجی.

باشد،

 فقط همین یکبار

                          گریه خواهند کرد ،ابرها.

برای پائیز بودن چشمهایت

سهم دستهایم خالی است.

این بار ،

 رنگینکمانم برای تو.

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 8:27 توسط علیرضا نصیری| |

به نام خدا

           خداي من،فقط براي من

          زيبا تر از يكباربراي هميشه.

خداي  شايد مجنون

               شايدهم دلتنگ

                               خداي تنها

                                           تنها به خاطر من 

                                          تنها به عشق من.

 

 

سلام.

اين شعر، نه دل نوشته ي كودكانه را كه حقير تر از تقديم ميدانم خدمت دلتنگي هاي كيميا كه در فراق پدرش گريست تقديم ميكنم .

در وصف او هيچ نگويم

سكوت بهترين تصوير اوست

او همان كيميايي من است.

 

 

 

 

آرامش آب را بر هم نزنيد

شايد دلتنگ تر از من باشد

شايد به خاطره ايي،گوشه گير شده باشد

شايد اين ذره هاي كوچك اشك

ترسيده باشند

شايد به سنگيني يك واژه گرفتار باشند.

نه در اين مسافت دور

نه به اين جاده ي نور

باور نميتوان برد

كه رفتي هم در پيش باشد

نه ،

به اين جاده ايمان ندارم

بگذار بشكند،هق هق هايم

من به اين رسوايي مشتاق ترم

من به اين آرزو عاشق ترم.

زير سايه ي گونه هايت

بايد بوسه را ديد

چشيدني شيرين تراز اين نيست

كه درتاريكي هاي درونم دستت را گرفته باشم

نه نه، اين دزدانه رفتن را نمي خواهم

به نوري و همه در نور

جاي من نيست دررؤياي طور

بايد بروم

من كه ميدانم او مرده است

دور از چشمان من و آسمان

من كه ميدانم آب هم مرده است.

من تنها به اين واژه ها دلبند شده ام

تنها ،با واژه ي تنهايي

آري

گريه هاي شبانه ام نذر چشمانت

شايد روي ديوار شهر جايت گذاشتم

شايد به تو

       به  تو كه در افقهاي دلتنگي،جان سپردي

                                                  ايمان آوردم.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 14:17 توسط علیرضا نصیری| |

 

 

 

 

 

 

درجمع شاعران ديوانه ايي خطر كرد

پا بررخ هستي گذاشت وتاآسمان سفر كرد

 بي مقدمه

           و خداي من تنهاترين است.

 

 

 

اين پست كه آخرين تلاش كودكانه ي من درآخر زمستان خورشيدي 87  است را به همه هنرمندان وهنر دوستان عزيزبه خصوص كيميايي عزيزم كه همواره من و شعرهامو با نظرات و نوشتهاش هر چند كه ساده وكوتاه بودن ،سبز كرد تقديم ميكنم.

بهترين هارو براي همتون آرزو ميكنم.اميدوارم سال نو خوش بگزره و روحتون آزادتر از هميشه باشه.

 

 

 

 

شايد ، به روشن ترين نقطه ي دوست

 

نمي شود ، خاك ريخت

 

كه در اين دروازه ي خسته ي شهر

 

جاي هيچ مرده ايي نيست

 

تا تو

        عكس قلبت را حك كني.

 

به حروفي درشت تر از اين . . .

 

نميتوان جاي پاي مسافري را خالي گذاشت

 

كه در انتهاي جاده

من

       به تنهايي خود ناگزيرم.

 

  اين پست رو مينويسم هر چند ميدونم فقط تعداد کمی اونو ميخونن اما هميه هر آنچه كه مينويسم رو به كيميا تقديم ميكنم. 

 

 

 

ساده بود

ساده بود

هرآنچه كه بين ما گذشت

هرآنچه كه بايد مي گذشت.

بهترين عيدي شمسي

مي شود،چند گل سرخ باشد

تا به روشني ،بهار آيد.

ساده بود

تك تك واژه هاي لطافت

پشت گلهاي مجازي.

ساده بود

آمدن و رفتني دور

تا به چند واژه دلبند شوي

چند واژه ي دور

                    اما، مشترك.

 

به سادگي ده سال

پائيز مي شود

                    مشترك

 

تا كودكي فرياد زند

                         بازهم تولي ديگر.

 

به رويا يي ترين ديدار هستي

پشت هيچستان مستي

مي شود چند قطره اشك ريخت.

به ساده ترين واژه ي تماشا

متولد مي شويي

تا به نجوايي از پشت قرنها جاماندگي

بار ديگر فراموش نشويي

                                 تازه شويي

تازه به اسمي تكراري.

گاهي مي شود دل بسته شد

                                    فقط به اسمي تكراري.

به تكراري شيرين تراز اين

نمي توان گفت عاشقي چيست.

اما،به رغم تنهايي

(درشهر شما نمي شود عاشق شد

                        بايد بروم به روستاي خودمان).

 

اين آخرين دل نوشته رو درسال 87 در حالي كه ا زعمر شعر خوانيم  حتی دو سال هم نمگزرد خيلي دوست دارم وبه اون افتخار ميكنم به خاطر همين اونو  به كيميا تقدم ميكنم.

موفق باشيد.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 0:46 توسط علیرضا نصیری| |

 

 

 

در اين خانه چه ميكني

مجنون

بگريز

مگر نميداني

همين ديشب

 فرهاد را تكرار كردند

عاشقی را به جرمهایی اقرار كردند

باورت ميشود يا نه

خودم شنيدم

همين ديشب

گل فروشي را اعدام كردند.

 

 

اين همه سيب را خرج چه ميكني

تو خود بگو

دراين خانه چه ميكني

اين طنابها چيست

پاي كدامين عاشق در مانده

تو خود بگو

آيا خلوتي مانده .

نيست حتي يك شمعداني هم

راستي حوض را چه شده

گوشه اي كز كرده

تو خود بگو

مگرنميداني، آب سالهاست مرده .

در هاي خسته

اعتراض هاي پوسيده ي چوب

آوازي منتظر

شايد،برگزيده ي سمفوني سال شود

گوشه ي چشمش را مگر نميبيني

دستانت را نوازش ميكند

خجالت ميكشد

آري ،خجالت ميكشد

شايد،نيوتون را ملامت ميكند .

و سكوتي چالش ميكند

واژه ها تلاشي نميكنند .

دزدان به ظاهر عاشق

حلقه هاي باطناً باطل

يادشان رفته

ديشب شب عيد بود

دختر سلطان از همان اول هم مرده بود

پس توخود بگو،فرهاد

بالاي كوه چه ميكني

فرهاد خود نميداند

عاشقيی عيار نيست

تيشه،كوه،سنگ

خيار نيست

(تا گاز بزني با پوست)

تو خود بگو

پس اين دل شكسته چيست

بيستون ،دار مجازات اين همه سنگ چيست .

صاحب اين گل فروشي مرده

ديشب خبرش در كوچه ها پيچيده

پس بگو دختر سلطان چه شد

آرزوهايش همه گم شد

بايد بگريزي

جاي تواينجا نيست مجنون

بايد بگريزي

تا به جرمي نامعلوم طعمه ی بي وفايها نشدي

فراركن

مگرنميداني

دراين خانه تكرار كردند

عاشقيی را بارها اعدام كردند .

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 12:22 توسط علیرضا نصیری| |
 

 

 

ملامتی نیست، تا اوج عاشقی

جرمهای تکراری، تا مرز بی پناهی

عادتی سنگین

با صدایی غمگین

چوبه ی دار را نوازش میکند

مردی رنگین

طنابی خونین.

به جرم عاشقی تکرار میشوی

عادتهای سرد صد داستان میشوی

کاغذ های سفید نجوا کردند

او را هیچ باور نکردند.

جماعتی همه انگشت به دهان

،بادستانی خاکستری

مشتی از افکار پریشان و بغض کرده

در بین این همه چشم آواز میخواند

ندای هق هقش پرواز میخواند

هاله های رنگینکمانی،

خیرگی های تا ابد باقی

بچه ای میگوید:

این سکوی سنگی چیست

ناگهان ،دستی اشاره ی کرد

آوردنش،هبوطی از جوانی

سکوتی سبز زیبا میشود

مردی به جرم عاشقی تکرار میشود.

بر روی سکو ایستاده

چشمش را به دور دستها سپرده

امسال موسم بهار است

خون رنگینش بی تاب وقرار است

شاید دعای باران بگیرد

طناب بی جان را امان بگیرد

باز بچه ای میگوید:

 به دریا چشم دوخته

به دورترین نقطه ی پاکی،همگی اخمهایشان را تاب میدهند

تابوتی از اشک

دستانی از مشک

تو گویی جرعه ای مینوشد

عجب غوغایی میشود،

اگر آن نگاهها بشکند

باز هق هقی طنین میکند

بچه ای رنگین میکند

طنابی خونین میشود.

پای این دار

روی این سکو

سردی سکوتی بجا میماند

ساعتی اعلام میشود

مرگ دست و پایش را گم میکند

در غروبی خاکستری

مردی به جرم های تکراری عاشق میشود.

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 10:27 توسط علیرضا نصیری| |
 

 

 

 

 

سجده ی چشمت نگاهم را هاشور می زند

 

پر می شود کاسه ی مسی صورتم

 

مدام گل می کند

 

میشکفد 

 

پیشانیم بارانی درد است

 

و گونه هایم زخمی مهر

 

عقده های سنگین ابر نگاهت طوفانی تر از عرق خشک

 

آه

 

هدیه ی باد را بر سینه می فشارم

 

آری

 

آری

 

نسیم طلائی گیسوانت

 

گویی بارانی از غروب چشمانت

 

می خواهد خیالم را

 

خیس کند

 

خالی . . .

 

خاکی  . . .

 

گریه ات را می خرم با هر بهانه

 

قاب می زنم بر دیوار خالی خانه

 

تا بر هر نگاهت پر شوم از خلوت

 

سکوت

 

تنهایی

 

می پرستم آن نگاه های دزدانه

 

زیر چشم و با بهانه

 

ناگهان با صدای شکستن

 

شیشه ی شفاف

 

افکار عرق کرده

 

و چند واژه ی مبهم دیگر

 

بی ارتباط و ساده

 

ساده تر از باد بهار

 

در گوش چند شکوفه ی نازک

 

پلک هایم تب می کند

 

آهی تنگ در سینه ی خط پایان نگاهم

 

دلت را سنگین می کند

 

و سکوت . . .

 

سکوت بغض کرده و خشمگین

 

باز هم شمشیرش را از رو بسته

 

بازهم جنگی سخت در میان است

 

جنگ لحظه ها . . .

 

مرگ لحظه ها  . . .

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 15:44 توسط علیرضا نصیری| |

به نا م خدا

 

 

اگه ادمها یه وقتی یه روزی گل بشن

هیچی نمیشن

فقط شاید یه وقتی یه روزی احساسی رو زخمی کنن

دلیرو بشکنن

و  آفتابیش کنن

اینه خاطرات یه برگ گل رز

که وقتی میخواست بمیره

تو گوش من گفت.

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 16:1 توسط علیرضا نصیری| |

به نام حضرت دوست

 

 

و

مرگ

مرگ ،شاید احساس اندیشناک قطره ای بارانی

از دل اسمان صبح باشد.

مرگ

        ـ زاد روز دوباره ـ

                            شاید

                                    تبلور نوری درکوزه ی سفال گریی پیر

                                    یا جای خالی واژه ی سراب کنار تصویر خسته ی کویر

                            شایدهم  در یک زندان!

                            اینه ای روی حوض ،

                            حسرت یک خیابان به مردم پیاده رو باشد.

و مرگ اشارهی دستی است به روشنایی خورشید فرامش شده

و  شاید نشانی صبح

شایدهم حسرتی باشد برای یک لحظه بازگشت به صبح.    

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 13:56 توسط علیرضا نصیری| |

به نام خدا

 

 

 

عكس تو را كه ميبينم

دلم درياي حسرت ميشود.

يك كوير باران زير چشمانم جمع ميشود

غمناك ميشود صورت خورشد ي ام.

كوهي روي دلم سنگيني ميكند.

دستان افتابي يك خاطره ي دور زير گلويم را ميفشارد

بغضم ميشكند

و بعد

باران ميايد. 

هيچ سرپناهي ندارم.

خورشيد سوزناك سورنا ميزند.

شوق من پرواز ميكند سوي احساسي غريب

                                     سوي گل بوته اي زخمي

زير ان دنياي است به وسعت اقيانوس خيال

و بعد

غنچه ي سفيدي دستم را لمس ميكند

                                            و ميگويد

                                                         تو تنها ترين تنهايي.

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 19:29 توسط علیرضا نصیری| |




به نام خدا






اگر قصدم پرواز بود

روي چشمانم سكه ي خاك را بگذار

و بعد آزادم كن

تا هم آواز با موج قدم هاي باد

روي سكوت سرد ابر هاي قرمز جدايي

غروب گوشه ي چشمت خجالت نكشد

و همچون اولين قطره ي باران

كه مي خواهد يك دنيا كوير خسته را مهمان تنهايي اش كند

سرش را پايين اندازد

و از كوير صورتت

آرام ، خيلي آرام

بدون ذره اي فرياد جدايي

                                    بچكد .

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 11:40 توسط علیرضا نصیری| |